سه دختر عاشق - مطالب تیر 1396
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : jameol mozakhrefat
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سه دختر عاشق
شنبه 31 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
به شیوه نیاکانم عاشق می شوم


انگار دوران مدرن ،

اندیشه هایش را برای عقل من نفرستاده است


به شیوه نیاکانم مالیخولیا گرفته ام


یاد نگرفتم


دربستر تو آرام بگیرم


پاهایم را برهنه روبرویت بگذارم


سیگاری دود کنم


جرعه ای بنوشم


شعری از عشق برایت بخوانم و

تو عاشقانه بوسه ای نثار گونه های خیسم کنی

که مست عاشقانه هایت شده اند و ...


تنها به شیوه نیاکانم


پشت پرده ای می نشینم


حجله ای زیبا مهیا می کنم


تا تو بعد از نبردی خونین بیایی


خودت پیراهنم را بگشایی


بیشتر ازاین شرم دارم برایت بنویسم


تو خودت به شیوه های فلسفه ی امروز معنایش کن


عاشقی من همین است






نوع مطلب :
برچسب ها : پشت پرده، حجله ای زیبا، عاشقی، شرم، مست عاشقانه،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
هی رفیق
بدون چتر کنارم قدم نزن ، خیس دلتنگی هایم میشوی
دنیای من ابری تر از آن است که فکرش را میکنی
*
مریضم
چشمهایم درد می کند
تب دارم
اینهمه صغری کبری چیدن نمیخواهد
تو نیستی
دارم می میرم
*
تو از یک راه رفته ای اما دل من …
هزار راه می رود برایت
*
سرگیجه بهانه بود
میخواستم با تمام وجودم احساس کنم تکیه گاهمی
*
خیلی دلتنگتم ، اما
نمیدانم “خیلی” را چگونه بنویسم که “خیلی” دیده شود
*
مرا در آغوشت بفشار
بگذار دل ضعفه بگیرم
از این همه عاشقانه های محکم ِ تو
*
به سلامتی اونی که وقتی میدونه رو چیزی حساسی یا از کاری بدت میاد
حواسش هست که ناراحتت نکنه
*
دلم از درد دنیا تنگ تنگ است
چرا درها به رویم سنگ سنگ است
در این دنیا ندیدم روز خوبی
چقدر رفتن از این دنیا قشنگ است
*
کاش میدانستم چطور به صبح برسانم
تمام شب هایی را که با رفتنت یلدا شدند
*
نه کسی منتظر است
نه کسی چشم به راه
نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه
*
قسمت نشد دستشو بگیرم
اما اون روزای آخر خوب مچشو گرفتم
*
کاش باورت نشود
چقدر دوستت دارم
تا تمام عمر آن را به تو ثابت کنم
*
زن نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم
از قبیله زلیخا آمده ام
آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند
مردانه دوستم داری ؟
*
هر دو خالی بودند
سر من از عقل
که تو را دوست داشت
قلب تو از عشق
که مرا دوست نداشت
*
من ، مسئله ای ساده هستم ، حل می شوم …
روزی در آغوشت
*
سلامتی رفیقی که وقتی بهش میگی دلم گرفته بیا بریم بیرون
فقط یک کلمه میگه “ساعت چند” ؟
*
گذشتم ، گذشتی
من از یک دنیا برای تو و تو از من برای …
*
لبخند زدی بهار با آن آمد
یک باغ پر از نرگس و ریحان آمد
ای دست بلند آسمان در دستت
من نام تو را خواندم و باران آمد
*
پروانه پشت پیله اش ، حس کرد راهی هست و رفت
شاید به راه بسته هم ، باید امیدی بست و رفت
*
تا می خواهم از تو دل بکنم ، صبر می آید
چقدر دوست دارم این عطسه های زمستانی را
*
گیتار زندگی همیشه شاد نمینوازد
اما دوستش بدار چون غمش هم خاطره میسازد
*
چه سخت بر من گذشت …
آن لحظه ای که برایم آرزوی خوشبختی کردی . . .
*
چرا کرم ترک دل نداریم ؟
یعنی پاشنه ی پا از دلمون مهمتره
دلم داره میترکه
*
سعی کن عاشق کسی بشی که اگه سرتو رو شونه هاش گذاشتیو خوابت برد
سرتو رو زمین نزاره 



نوع مطلب :
برچسب ها : گیتار زندگی، لبخند، عقل، آن لحظه، زن،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 27 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.

 

عشق یعنی مشکلی اسان کنی

دردی از در مانده ای درمان کنی....

 

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر....

 

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش...

 

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر

واگذاری اب را ، بر تشنه تر ...

 

عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده...

 

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی...

 

هر کجا عشق اید و ساکن شود

هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود




نوع مطلب :
برچسب ها : عشق یعنی تشنه، عشق یعنی نیش، دشت گل کاری، رنج بشر، ظهور مهر،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
دستم برای از تو نوشتن می لرزد

کلمه ها  سر در گم می مانند برای از تو سروردن و

قلب تو، وسیع تر از حجم تمام دردها و رنج هاست؛

بلندتر از طول تمام غصه ها و شادی ها

قلب تو، دنیا را در خودش جای می دهد

و تکه ای است از بهشت که بوی سیب میدهد ، بوی انار
 
شانه هایت، تکیه گاه کبوتران صلح است و سجده گاه  پرستوهای عاشق

پنجره ها، وضوی صبح شان را با عطر صدای تو می گیرند و نسترنهای عاشق ، با لالایی دعای تو به

خواب می روند

زندگی، با نگاه مهربان تو آغاز می شود

تو، آسیاب رودخانه های پایان ناپذیر تلاش و کوششی

واژه ها، در آستانۀ نامت زانو زده اند

و عشق در برابر مقامت خم شده است
 

قلب تو ادامه کوه است در صلابت، ادامه باران است در طراوت، ادامه بهار است در پاکی ،

ادامه خورشید است در گرمی و ادامه مهتاب است در آرامش


مادر ، کوله بار دردهای بشریت بر دوش توست که سنگینی میکند

تو یادبود خاطره هایی برای امروز و یاد داشت آرزو هایی برای فردا

 
دل نگرانی ات را هیچگاه زمین نگذاشته ای

با بدرقه هر صبح

با سفرۀ هر ظهر و

انتظار هرشب

چشمهای نگرانت خیره مانده است

هیچ دستی  نمیتواند جای  دستهای نوازشگر تو را بگیرد

و هیچ دایه ای نمیتواند پای فداکاری های تو بایستد

 
مادر

بگذار سر در دامن محبتت بگذارم و برای لحظه ای دردهام را فراموش کنم

بگذار دامنت حریم امن روزهای من باشد

دست پر مهرت را سایه گاه سرم کن

نوازشم کن مادر

آغوش تو بی شک امن ترین پناهگاه هستی است

نگاهت را از من نگیر مادر گلم

بی تو من هیچم

هیچ






نوع مطلب :
برچسب ها : آغوش، سایه گاه، فداکاری، دستهای نوازشگر، انتظار،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
باتو هستم ای غریبه،

آشنایم میشوی؟

آشنای گریه های بی ریایم میشوی؟

من تمام درد باران را خودم فهمیده ام ...

مثل باران آشنای بی صدایم میشوی؟

روزگار،

این روزگار بی خدا تا زنده است

ای غریب آشنا،

آشنایی با خدایم میشوی؟

من که شاعر نیستم

شکل غزل را میکشم

رنگ سبز دلنشین صفحه هایم میشوی؟

ای غریبه با شکوه و دلخوشی

همسرای خنده های باصفایم میشوی؟

بوی غربت میدهد این لحظه های بی کسی

با تو هستم ای غریبه آشنایم میشوی؟؟؟؟

 



 



نوع مطلب :
برچسب ها : غریبه، سبز دلنشین، همسرای خنده، غریبه آشنا، بوی غربت، دلخوشی،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
من برای خودم خط هایی دارم...

دور بعضی چیزها
زیر بعضی چیزها
و روی بعضی چیزها

گاهی خط قرمز
گاهی خط زرد
و گاهی خط سبز

دور بعضی آدمها را خط قرمز کشیده ام
آنها که همیشه سهمی از حس خوبم را به تاراج میبرند...
حسودها ..خودبین ها و مهمتر از همه آنها که همیشه به من دروغ گفتند.....

زیر بعضی ها را خط زرد میکشم....
آدمهایی که تکلیفت را با آنها نمیدانی.
مثل فصلها رنگ عوض میکنند و اعتباری نیست نه به تحسین و نه به تکذیبشان....

روی بعضی چیزها و آدمها را با برگهای سبز خطی میکشم, سبز سبز تا یادم بمانند و یادگار همیشگی ذهنم باشند....

آدمهایی ک شاید همه ی فرقشان و خاص بودنشان در نگاه و کلامشان باشد....
آدمهایی که ساده ی ساده فقط دوستشان دارم

این آدمها را باید قاب گرفت و از مژه ها آویخت تا جلوی چشمت باشند ،تا وجب به وجب نگاهت را شکرگزار بودنشان باشی..



نوع مطلب :
برچسب ها : یادگار همیشگی، خط قرمز، حس خوب، نگاه و کلام، تاراج،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 21 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
نخیرم ﺩﺭﻭﻏﻪ …. باور نکنی هااااااااااﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ باهات حرف میزنمﻧﻔﺴﺎﻡ ﺗﻨﺪ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎﻣﻮ ﮔﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ …
فقط همین…
ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﻧﯿﺲ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﻬﺖ ﺧﯿﺮﻩ ﺑﺸﻢ، ﻭ ﭼﺸﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺮ ﻧﺪﺍﺭﻡ …
فقط همین….
ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﻟﺬﺕ ﻣﯿﺒﺮﻡ ….
فقط همین….
ﻓﻘﻂ ﻃﺎﻗﺖ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﺘﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ …
فقط همین ….
ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﺕ ﺁﺭﻭم میشم ..
فقط همین ….
ﻓﻘﻂ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﺯ ﺷﻮﻕ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﺑﻨﺪ ﻣﯿﺎﺩ
فقط همین …
ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﯾﺖ ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ …
فقط همین…
ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺗﻢ …
فقط همین …
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﺶ ﺩﻟﻢ تند تند ﺑﺮﺍﺕ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ …
فقط همین….
ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﻌﻨﯽ ﻣﯿﺪﻩ …
فقط همین ….
ﻓﻘﻂ ﻧﻔﺴﺎﻡ ﺑﻪ نفست ﻭﺻﻠﻪ ….ﻓﻘﻂ …… ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿنه همین ..
.
.
.



نوع مطلب :
برچسب ها : ﻟﺒﺨﻨﺪ، ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺗﻢ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، متن های قشنگ برای همسرم، فاصله ها،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
بوسه های تو
گنجشککان پر گوی باغند
و پستان هایت کندوی کوهستان هاست
و تنت
رازی ست جاودانه
که در خلوتی عظیم
با منش در میان می گذارند
تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود آید :
سرودی که تداوم را می تپد
در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند








نوع مطلب :
برچسب ها : سکوت، فریاد، جاودانه، کوهستان، سرود،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
|http://uniqelove.blogfa.com|عکس های عاشقانه,عشق,پاییز عشق,پاییز|http://uniqelove.blogfa.com|

چه سالهایی گذشت و چه روزهایی آمد
هر فصل به عشق پاییز ،باران بارید و بهار شد و گرمای قبل از خزان آمد
و من مثل برگی در بین باد و باران و تگرگ، آخر قصه چیزی نیست جز مرگ
و عاشقانه فارغ از پایان زندگی ام، نفس میکشم در غوغای این دنیا و هیاهوی فصل ها
به عشق اینکه پاییز من بهار زندگی ام است ، به عشق اینکه همچنان به امید دیدن پاییز نفسهایم با عشق می آید و میرود
تولدی دوباره ، دوباره پاییز و پایان روزهای تکراری
خسته از فصل های گذشته ، خرسند از اینکه در فصل خویش به سر میبرم
در ماه مهر هستم و برگهای زردی که پوشانده این دنیای بی عاطفه را
میلاد من است و نسیمی که با خود برده هوای مسموم قلبم را
و من متولد شدم در فصلی که با تمام وجود دوستش دارم و به آن افتخار میکنم
نه به این خاطر که در آن متولد شدم ، به خاطر زیبایی اش ، غرورش ، احساسش
و فصل ها آمدند و گذشتند ، اما از پاییز نمیتوان گذشت ، و من در این فصل انتظار نشسته ام چشم انتظار
چشم انتظار برگی که همیشه سبز بود و اینک با رنگی زرد آرام بر روی زمین می افتد ، تا زیبا کند تن این زمین تشنه را
آه ! چه زود میگذرد ، مثل لحظه افتادن برگها بر زمین ، مثل یک چشم به هم زدن ، مثل همین آه گفتن
انگار همین دیروز بود ، انگار آن دیروز همین امروز بود ، انگار ما در فرداییم و حسرت امروز را میخوریم
و من با همان احساس دیروزم دوباره مینویسم از فصل خویش ، از قلب خویش ، از تولد دوباره ام!
یک موی سپید دیگر ، این آینه و چهره ای دیگر و این قصه همچنان ادامه دارد ، تا وقتی خدا بخواهد





نوع مطلب :
برچسب ها : عشق، خرسند، برگهای زرد، نفس، خویش،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
روی زردم امشب
حال آشفته ی غمگین پریشان دارم
شاید این دل هوس غم کرده .... تب کرده
ضربانم شده آهسته تر از ریزش اشک
نفسم پر شده از هق هق داغ
آسمان مردمان چشمم
چهغروبی دارد ! چه غروب سرخی !
پیکرم سست شده مغزم پوچ!
گاه میگویم کاش! ....
لحظه ی آخر تقسیم عشق
بین یک روح و دو جسم
ثانیه جان می داد تا توقف کند اوقاتی که متجاوز کار (وار) است
گاه می گویم کاش ! ...
میشد ازاین زندان!
سمت احساس گریخت!
سمت بال باور !
سمت مهر مادر !
سمت عشق و پرواز !
سمت پیدا شدن را ... 



نوع مطلب :
برچسب ها : احساس، کاش، عشق، متجاوز، مادر،
لینک های مرتبط :
سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
 
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
 
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
 
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
 
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
 
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
 
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
 
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
 
با خشونت هرگز…
          با خشونت هرگز…
                   با خشونت هرگز…




نوع مطلب :
برچسب ها : کوچک، خشم، زیبایی، غرق، مدرسه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 15 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
آنکه در افسونگری کرد آن همه غوغا گریخت

آنکه درعاشق کشی کرد این همه بیداد رفت

آن نهال نیک بختی ، آن درخت آرزو

آنکه بود در باغ رویا خوشتر از شمشاد رفت

آنکه عشقش در ازل با هستیم پیوند یافت

آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت

گفتمش پس عشق من ؟

با خنده گفت ای وای مرد…!

گفتمش پس یار من ؟

با عشوه گفت ای داد رفت…!



نوع مطلب :
برچسب ها : جان، یار، عشق، عشوه، درخت آرزو،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 14 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
نگیر از این دل دیوانه، ابر و باران را

هوای تنگ غروب و شب خیابان را

اگر چه پنجره ها را گرفته ای از من

نگیر خلوت گنجشکهای ایوان را

بهار، بی تو در این خانه گل نخواهد داد

هوای عطر تو دیوانه کرده گلدان را

بیا که تابستان، با تو سمت و سو بدهد

نگاه شعله ور آفتابگردان را

تو نیستی غم پاییز را چه خواهم کرد

و بی پرنده گی عصرهای آبان را

سرم به یاد تو گرم است زیر بال خودم

اگر به خانه ام آورده ای زمستان را

بریز! چاره ی این عشق، قهوه ی قجری ست

که چشمهای تو پر کرده اند فنجان را …!

.



نوع مطلب :
برچسب ها : تنگ غروب، شعله، نگاه، دیوانه، عطر،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
جز جذبه ی عشقت ماه،شور و اشتیاقی نیست

ای عشق وصالت كی ؟ طاقت به فراقی نیست

 

در بطن خیال  من ،  غوغای  حوادث هاست

جز آمدنت  ای عشق ،  فكر  اتّفاقی نیست

 

من می رسم آری گاه ، در خواب تو با یك آه

زیباست ولی كوتاه ، افسوس كه باقی نیست

 

از سردی این غیبت ، مرگ است كه می بارد

بازآی كه در سینه ،  گرمای  اجاقی نیست

 

آوایِ   هزارانی   ،   در  برگِ  در ختانی

بازآی كه صوتی نیست ، سبزیِ اقاقی نیست

 

عالم ز سیاهی بحر ، آدم به سیاهی غرق

ای پاك تر از پاكی، جز رویِ تو آقی*نیست

 

ماهی به محاقی تو ، زین چاه برون آ ماه

جز حسرت دیدارت ، دل را غم شاقی نیست

 

عمریست سه تار دل ، در پرده ی ماهور است

زین هجر غم انگیزت ، راهی ز عراقی نیست

 

ای عشق بیا امشب ، در جام دلم می ریز

در خاطر مست من ، غیر از تو كه ساقی نیست






نوع مطلب :
برچسب ها : غرق، دل، عشق، مرگ، خیال،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 12 تیر 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       


من به بعضی چهره ها چون زود عادت می کنم

پـیـششـان سـر بـر نمی آرم ، رعایت می کنم

همچـنـانکـه بـرگ خـشـکـیده نمـاند بـر درخـت

مـایـه ی رنـج تـو بـاشـم رفـع زحمـت می کنم

این دهـــــان بـاز و چـشم بی تحرک را ببخش

آنـقــدر جــذابـیـت داری کـه حـیـرت می کـنـم

کـم اگـر با دوسـتـانم می نشینم جـرم تـوست

هر کسی را دوست دارم در تـو رؤیـت می کنم

فکر کردی چیست مـوزون می کند شعـر مـرا؟

در قــدم بـرداشــتـن هـای ِ تـو دقـت می کـنم

یـک ســلامـم را اگـر پـاسـخ بـگـویی مـی روم

لـذتـش را بـا تـمـام شـهــر قـسـمـت می کنم

ترک ِ افـیـونی شبیه تو اگـر چه مشـکـل اسـت

روی دوش دیــگـــران یـک روز تـرکـت می کـنـم

تـوی دنـیـا هـم نـشـد بـرزخ کـه پـیـدا کـردمـت

می نـشیـنم تـا قـیامـت بـا تـو صحبت می کنم

 



نوع مطلب :
برچسب ها : رنـج، لـذت، قـیامـت، صحبت، رؤیـت،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2