سه دختر عاشق - مطالب ابر زیبایی
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : jameol mozakhrefat
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سه دختر عاشق
چهارشنبه 1 شهریور 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
خدایا !

حرفهای نا گفته ام را از من بپذیر،

حرفهایی که زبانم معادلی برایشان پیدا نکرد.


گاه زیبا و گاه زشت،

گاه تنها و گاه همصدا با همه،

گاه کوچک و خرد و گاه بزرگ،

می آیم

در همه حال تو مهربانانه مرا در آغوش می کشی،

حال من هر چه بدتر تو محکم تر دستانم را می فشاری.


الهی!

صدایی از بی پناهی می شنوی که

وجود بیکران تو را حس کرد و باز چون کودکی بازیگوش

دست از دامن مادر کشید و گم شد.


خدایا می ترسم

از اینکه روزی تو را گم کنم و تو دیگر جویای من نشوی و

مرا  در این بیابان تنها بگذاری

می ترسم وقتی زمین و زمان تو را می بینند

  من خودم را ببینم و تو را گم کنم.

 

خدای من

کاش این ماه دلم  پاکترین زمان عمرش را تجربه کند!

مرا پاک کن از قلبی  سیاه،

فکری  سیاه.

 

وقتی تو صاحب مکانی،

وقتی زمان از تو معنا می گیرد،

چگونه تو را تصور کنم در مکان و یا زمانی خاص.

 

خدای من!

ای روشنایی بخش خانه دلم ،

ای همه هستی من،

تو را موج تصور کردم دیدم دریایی

ستاره تصور کردم دیدم آسمانی

هر گام که پیش رفتم دیدم تو بی نهایت، بیکرانی.

 

چرا اینگونه خود را کوچک می کنی و خرد ،

منِ  ِ ذره ،من ِ ناچیز و بی ارزش چه دارم که تو عاشقانه صدایش می کنی؟


دوست دارم از شرم تا قیامت اشک بریزم  و بنالم

نفرین بفرستم بر وجودی که

 با وجود دیدن این همه زیبایی

 باز به سوی نیستی پیش می رود.

.

خدایا از من بگذر

تو را به هر چه دوست داری

به قلب عاشقان با صفایت

مرا به حال خود وامگذار!

الهی دستم را بگیر!

محکم تر از همیشه

اگر این بار دستم را از تو جدا کردم همان لحظه جانم را بستان.

تا باز شرمسار  نگردم.


خدای من!

ای دلیل سکوتم،

دوست داشتنم را از من بپذیر

دیگر چیزی از تو نمی خواهم

اگر قبول کنی آنی تو را دوست داشتم

دیگر آرزویی نخواهم داشت

دوستت دارم

و باز چون همیشه اگر تو بخواهی

دوستت خواهم داشت.







نوع مطلب :
برچسب ها : متن عارفانه و عاشقانه، حرفی با خدا، زیبایی، دلیل سکوت، دوستت دارم،
لینک های مرتبط :
سخت آشفته و غمگین بودم…
 به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
 و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم…
 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
اولی کامل بود،
 
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
 
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
 
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
 
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
 
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
 
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
 
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
 
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
 
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
 
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
 
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
 
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
 
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
 
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد  درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
 
با خشونت هرگز…
          با خشونت هرگز…
                   با خشونت هرگز…




نوع مطلب :
برچسب ها : کوچک، خشم، زیبایی، غرق، مدرسه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : jameol mozakhrefat       
وقتی که خوابی نیمه شب، تو را نگاه می‌کنم
زیبایی‌ات را با بهار گاه اشتباه می‌کنم

از شرم سر انگشت من پیشانی‌ات تر می‌شود
عطر تنت می‌پیچد و دنیا معطر می‌شود

 گیسوت تابی می‌خورد، می‌لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می‌شود چون آبشاری موی تو

چون برگ گل در بسترم می‌گسترانی بوی خود
من را نوازش می‌کنی بر مهربان زانوی خود

آسیمه می‌خیزم ز خواب، تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا؟ تنها نرو من را ببر

من بی تو می‌میرم نرو، من بی تو می‌میرم بمان
با من بمان زین پس دگر هر چه تو می‌گویی همان

در خواب آخر عشق من در برگ گل پیچیدمت
می‌خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت






نوع مطلب :
برچسب ها : گل، عشق، بهار، نگاه، زیبایی،
لینک های مرتبط :


   
 
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات